تبليغاتX
یـــــلـــــه
It all depends on how we look at things, and not on how they are themselves
می خوانَمَت

و بر گِل می نشینم

بِدینسان

تمام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 11:10 PM  توسط یله  | 

دبیرستان هم که بودیم، مادرش گوشی را بر می داشت. امروز که زنگ زدم هم. بعد از نق های مفصل ام در مورد دیرکردِ کتاب هایم و عذر خواهی هایش و قرار برای پس دهی، همان بحث های دخترانه ی دبیرستانه یمان در قالبی بیست ساله و غیر بیست ساله شروع شد. از انواع و اقسام روش های اپیلاسیون وبررسی ویژگی های مثبت و منفی هر کدام تا بحث داغ شمردن شوهر کرده ها و خنده های معمول ممباب ترشیدگیمان! که از غذا گفت فردا می رود عروسی نوشین اینا!

گفت که "بلندی" را در خیابان دیده و بلندی هم "سیندرلا" را دیده و کلی سبب خنده ها شده که بانوی مکرمه ملقب به "هفت قلم سیبِل!" با آن ابروهای پاچه بزی و سبییل های چنگیزی اش پرستاری آزاد تهران قبول شده و قابلمه به دست از uni در حال برگشت بوده که از قضا رشد چشم گیری در میزان "پشم" داشته و هنوز هم حاضر نشده نجابت پشم هایش را زیر سوال ببرد!

بسیار بسیار مبسوط شدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 3:41 PM  توسط یله  | 

يه شبايي هست، نه مي دوني يه شبايي هَس اصَن، كه من دلم يه هو مي خواد تو رو درسته. آمين!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 0:56 AM  توسط یله  | 

۱- دارم سعی ام را می کنم که یاد بگیرم چه طور می توانم از حداقل پولم حداکثر استفاده را بکنم و مدیریتش کنم و تازه متوجه شده ام این تورم که می گویند یعنی چه!

2- دغدغه هایم زیادی زیاد شده اند و محدود به خودم، خانواده ام، حتی تک تک آدم های دور و برم، رابطه هایم و درس و دانشگاه نمی شوند، اطرافم و دنیای بیرون و اتفاقات آینده هم خیلی نگرانم می کند. از همه بدتر این هست که هر کدام از این ها می توانند یک پروسه ی چند ساعته چند ماهه یا حتی چند ساله را بگیرند و من باید همه ی این ها را با هم پیش ببرم و در عین حال تمرکز ام را هم حفظ کنم.

3- دارم برنامه ریزی می کنم که در کنار کار و دانشگاه، کم و کم شروع به خواندن برای کنکور کنم و شاید (که نه حتمن) از پسش اتفاقات بهتری برای بهبود وضعیت فعلی ام بیفتد.

4- این شماره را نمی توانم به این شماره اختصاص بدهم و این خودش یک پست بلند بالا را می طلبد. رابطه ی فعلی ام را دوست دارم و آقای "میم" را هم. هر دویمان سعی در بهبودش داریم. چیز دیگری هم که فکر می کنم این است که خودم می خواهم که زیادی حواسم باشد که باز صدمه نخورم و این کمی بیشتر انرژی ام را می گیرد و از پیش حساس ترم کرده. نمی گذارم چیزی روی هم تلنبار شود و ناراحتی هایم را در زودترین فرصت برایش بازگو می کنم و آقای "میم" هم گوش می کند و راجع به اش صحبت می کند و می کنم و سعی در اصلاح می کنیم. مهم ترین دستاوردم هم تا این لحظه این بوده که کمی آدم تر شده ام، به سبب وجود آقای "میم" و همتِ خودم!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 3:9 PM  توسط یله  | 

 

چيه؟! فُشه ديگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 10:59 AM  توسط یله  | 

من سر از شوك آب و هوايي و اين اراجيف در نمي يارم،يكي مثل بچه آدم بياد بگه كه اين كثافتا چيه تو هوا كه من حتي تابلوي گل فروشي اون ور خيابون رو نمي تونم با چشم ِغير مسلح ببينم! تا جايي ام كه جا داشت بتونه به اَ.ن ربطش بده.

با تشكر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 10:46 AM  توسط یله  | 

یک چیزی هست در تو، یک چیزی آن ته مه ها، یک چیزی که من را  به "دوست داشتنت" در این روزها وادار می کند.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 11:13 PM  توسط یله  | 

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

کوهها لاله زارن، لاله‌ها بيدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن

توی کوهستون، دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توی سينه‌اش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون، دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توی سينه‌اش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 10:35 PM  توسط یله  | 

چیزی که مثل روز برای من روشن هست، که من نمی توانم چند سال دیگر را تصور کنم که بچه ام نشسته رو به روی من و می پرسد به نشانه ی اعتراض برای رای کسی که بزرگترین هدفش "بازگشت به خط امام" بوده این طور جنگیدید؟

توضیحات واضحات: می دانم که در این دو هفته خواسته هایمان چه قدر تغییر کرده، ولی خواسته های آن ها چه؟ بهتر است بیشتر از یک نگاه به بیانیه های داده شده بیندازیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 3:53 PM  توسط یله  | 

به کابوس می ماند این روزها برایم، به یک کابوس بزرگ. و هنوز حتی وقتی تی وی اعلام می کند " میم الف نون چهار سال دیگر..." احساس می کنم که واقعی نیست. که الان باید از خواب بپرم و نمی پرم. که زانو می زنم و هق هق می کنم و فکر می کنم که این اول داستان نیست، که تمام شد، که من می شوم نسل سرخورده، که برای گذراندن روزهایم به عنوان یک روز نرمال هم حتی باید برنامه ریزی کنم.

مسیر هر روز را می روم و به جای خالی بنرهای موسوی زل می زنم و بغضم را می خورم.

حداقل چیزی که این روزها دارم، آرامش لحظه ای  آغوش های توست.

آرامش پر کینه ی امروز فکر می کنم دقیقا همان چیزی بود که می خواستند. ولی می دانم تشنج دیروز هم دردی را دوا نمی کرد و خودکشی محض بود. ت ح ص ن باز معقول تر است. اگر قرار به حرکتی باشد که الان وقتش است آن هم در یک مسیر و به همراهِ یک لیدر وگرنه دقیقا تا سقوط کامل پیش خواهیم رفت.

فکر می کنید چرا باید اسرائیل از حضور دوباره ی هیت لر ِ ما تو کونش عروسی بگیره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 11:48 AM  توسط یله  | 

ببین اینا واسه من در سطح کفَن، بهشون ایمان که ندارم، واسه همینه که نمودار ِ من از موسوی به کروبی به موسوی بوده. حتی اگه جا داشتم و دلیل های محکم تر به رضایی رای می دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/21ساعت 9:44 AM  توسط یله  | 

من نمی دونم نانوتکنولوژی چه ربطی داره به جیب مردم! یعنی این که طبقه فرودست و آی کیو هویجارو هدف قرار داده چه فکری می کنه که می یاد این حرفو می زنه، بعد اونوخ اونا چه فکری می کنن؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/21ساعت 0:39 AM  توسط یله  | 

مناظره که تموم شد، بلند شدم گفتم: " این دستبندِ سبز من کو اینجا بود؟"

هر چقدر هم دلم رو به تیم قوی کروبی خوش کنم، کروبی نمی تونه خودش رو به پای تیمش برسونه. ولی از اون آخوند خنگای صاف و ساده ی دوست داشتنی شد تو ذهنم، که تا حالا تجربه ی این حسو نداشتم. موسوی برام تا دیشب خیلی مبهم بود، ولی هم خوب از خودش دفاع کرد و هم کمی از کلی گویی دست برداشت، من کتابشو ندیدم ولی همین که شرایط الان رو خیلی خوب درک می کنه و سعی داره که بهترش کنه خیلی برای من ارزشمنده.

پ.ن: بچه هایی که پایه ی همکاری توی ستاد هستند، یه مجموعه یی به همراه سند و مدرک از آمارها و دروغ های ا-ن تهیه شده که فوق العاده هوشمندانست (همون نود سیاسی)، همراه با تراکت و ... البته بیشتر تو زمینه ی تولید کار کردن و توزیعشون پایینه، بنده خودم 30 تا سی دی خام بردم گفتم واسم رایت کنید، هر کی فکر می کنه می تونه تو زمینه توزیع کمک کنه خبر بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 2:23 PM  توسط یله  | 

حتی روی صحبتم با تحریمی ها نیست، روی صحبتم با طرفداران "موج سبز" است:

یک نگاه به لینک هایی که این کنار گذاشته ام بیندازید و اگر توانستید استدلال هایی قوی تر از آن برای خودتان بیاورید و بعد تصمیم بگیرید.

و اگر منطق پذیرید، خواهش می کنم در حد توانتان تبلیغ کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 1:56 PM  توسط یله  | 

کروبی، اصلن شبیه عبایش نیست و کرباسچی نشانه ی کامل "کله خر" بودن این شخصیت است. حرف هایش برایم شفاف و مدرن تر است و کمتر شعاری و بیشتر عملی. عامه صحبت می کند ولی باسواد است. جبهه اش کاملن متفاوت از سه تای دیگر است و شدیدن مخالف رهبر و با طرح و برنامه ریزی وارد شده. پل به گذشته نمی زند، بلکه به فکر آینده است. سعی دارد مسیرش را مشخص کند که در مواجهه با عبایش دچار سوء تفاهم نشویم و این باعث شده بخش اعظمی از درصد رای مردم عادی و بیشتر فرودست جامعه را از دست بدهد.

موسوی، محافظه کار و همه جانبدار و کمی ترسو  ست. شعاری و کمتر عملی با یک گذشته ی نسبتن مبهم و تاریک. باهوش است و بیشتر از این که خودش برایمان باشد چیزی ست که ما از ایشان در ذهن هایمان ساخته ایم، جوَش است که همه را گرفته. کلی گو و غیرشفاف است. و در نهایت خوش بینی پلی ست به گذشته.

کروبی از حقوق بشر می گوید و موسوی از اسلام ناب محمدی!

می دانم که تمام چهارسال و احتمالن سال های بعدش افسوس این را خواهم خورد که ای کاش کروبی کمی زیرکانه تر و وسیع تر عمل می کرد.

من به کروبی رای میدهم، چون فکر می کنم بیشتر از هر چیزی به کمی شجاعت  نیاز داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 0:21 AM  توسط یله  | 

 خانم دکتر زهرا رهنورد (+)

شما که زندگیتان سرشار از کنتراست ها و تنوع ها بوده، شما که با همه جور فکری از مذهبی سنتی گرفته تا لیبرالیسم و حتی کمونیسم آشنایی دارید، شما که از آزادی فکر و اندیشه سخن می گویید، جایی برای کسانی با اندیشه ی لیبرال دارید؟ 

شما که حواستان را جمع می کنید که حتمن به این موضوع اشاره کنید که گر چه پدرتان نظامی بوده ولی نظامی مخالفی بوده، شما که حتی برای مخالفت با یک رژیم به تئوری خاصی نیاز ندارید، شما که این قدر جو پذیرید (نیاز به توضیح دارد؟) ، شما که می توانید روسری گل دار و دامن را خوب با چادر و در چارچوب شرع سِت کنید، که دم از تنوع رنگ و سلیقه می زنید و نیازی به تعیین تکلیف نمی بینید، مطمئنید که فردا از چهارچوب های شرعیتان که به آن معتقدید عرف و قانون نمی سازید و به تن زنان این مملکت نمی کنید؟

خانم دکتر، شک نکنید که شما یک نمونه ی بارز ضد و نقیض اید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 9:48 PM  توسط یله  | 

من شاید بتونم با یه آدم 34 ساله که 2 تا فکر مشترک داریم چار کلمه حرف حساب بزنم ولی نمی تونم با یه آدمی که 34 سال از من بزرگتره و هیچ فکری نداره یک کلمه ام حرف بزنم.

پ.ن:  مسلمَن منظورم صرفن "ذکور" بود وگرنه که اناث محترم حتی با 55 سال اختلاف سن هم باز حرفی برای زدن به هم دیگه دارن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 4:50 PM  توسط یله  | 

وقتی ناخن هات جنس خوبی ندارن و یکی از بهترین تفریحاتِ سالِمت خریدنِ لاکه(خصوصن رنگای جیغ ِ صورتی و نارنجی)، فقط باید بچینی شون رو میز آرایِشِت، کلید برقُ بزنی و از بازی رنگا لذت ببری.

 پ.ن: البته من اِنقد بچه پررو هستم که توانایی ِ اینو داشته باشم که رو همین ناخن های نیم وجبیم یه رنگ سرخابی بزنم و با یه شال، کفش یا کیف یا حتی یه انگشتر همون رنگی بپوشم و کلی ام دل ببرم. ;;)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 10:45 AM  توسط یله  | 

بَد اونوخ الان که من نوزده سالمه با با چن نفر 27 28 ساله اینا پا می شم می رم بیرون بعد دوستِ دوستش از من می پرسه چن سالته؟ بد من تا لبم باز نشده دوستم می پره  به دوستاش می گه 20 یا بعضن 21 سال بد به مامانش ام می گه 22 یا بعضن 23 سال! بَدم بَعضَن هر چن وَخ یه بار واسه خالی نبودن عریضه بیاد مِمبابِ این بگه که آخه تو چه قد کوچولویی! یا تو کوچولوترین آدمی هستی که من باش تا حالا بودم! یا اَصَن آدم اَصَن نمی تونه درک کنه که تو انقد کوچولویی! که اون 1368 یا 1990مثل پتک یه موقع هایی می خوره تو سرشون... بَد همینا مثلن من 30 سالم بشه تا من لبم باز نشده می پرن می گن 27 یا بعضن 28 بَد به مامانشونم می گن 26 یا بَعضن 25؟ بَد هِی میان می گن تو گنده ترین آدمی هستی که من تا حالا باش بودم؟ که آدم نمی تونه اَصَن درک کنه که تو انقد گنده یی؟!

پ.ن: البته باید قبول کرد که یه مقداریشم از ترس این صداقتِ کلامِ منه که به عنوانِ مثال بنده وقتی 15 سالم بود با بوی فرندم که 23 سالش بود نشسته بودیم تو پارک ساعی بَد داشتیم شوخی نسبتا نیمه سالم می کردیم بَد اون دو تا آقاهه با اون لباسای سبز رنگ و اون کلاهای کج و باتون به دست اومدن سر وقتمون و اینا بَد وقتی از من پرسیدن چن سالته خیلی ریلکس و با اعتماد به نفس کامل و کاذب و دقیقن به تخسی ِ یه دختر بچه 15 ساله گفتم 16 سال بعد سرشون و تکون تکون دادن و نچ نچ کردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 1:51 PM  توسط یله  | 

یعنی این سوتی هایی که من این روزا می دم و می شه از روش یه کتاب فکاهی نوشت یا فیلمنامه کرد داد دست مهران مدیری.

پ.ن: البته آخِی! همکارته؟ آخِی! آبجیته؟ آخِی! دخترته؟ آخِی! همکلاسیته؟ هم در این عبارت بالا جا می گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 1:7 PM  توسط یله  |